شاید اگر یک خصیصهی قابل مباهات داشته باشم این باشد که خوب میدانم جام کجاست. کِی نباید کجا باشم، یا اگر بودم دیگر نباشم. کِی ردّی از خودم بگذارم یا نگذارم. کی مثل بادی نیامده بروم. کی خودم را بخواهانم و ناز بخرم و صبوری کنم، کی قبل افتادن آبها از آسیاب، دُمم را روی کولم بگذارم و سوتزنان دور شوم. کی بودنم معادله را به هم میزند و کی مجهول قضیهام یا لااقل به پیدا شدنش کمک میکنم.