برعکسِ تجربه‌‌ی دوست داشتن و دل‌بستن که شبیه اینه که بعد یه سفر طولانی برسی خونه‌ات؛ بارتو بذاری زمین؛ خستگی درکنی؛ شکست عاطفی یا عشقی یا چیزی شبیه این‌ کلیشه‌ها‌ مثل اینه  که یه روز کلید که میندازی ببینی در باز نمیشه. قفل عوض شده. ببینی یه‌مشت غریبه از تو آشناترن به این خونه. بیگانه‌ای با کسی که خونه‌ی امنت دیده بودیش، اینطوریه. ولی اونقدر هم نسبیه که تعریفش بیهوده‌ست. حرفم اینه که اون حس شکست، یک لحظه‌ست نه یک فرایند. فرایندی که به شکست منتهی میشه اسمش یه چیز دیگه‌ست. شکست یک آنه. اون آنی که همه‌چی آوار میشه. که تلاش‌هات، اعتمادت، تصوراتت، تخیلاتت برای راه دادن کسی به حریم خونه‌ات، به تجربه‌ کردن حسی با تو، به اون لحظات عریان، اون حس‌های برهنه که مثل گنج نگهش داشتی، به چیزی کاملا عکسِ اونچه که فکر می‌کردی منتهی میشه. چیزهای قشنگ رو به اشتراک گذاشتی، حس‌های ناب و احساسات خاص رو تجربه کردی، سرمست شدی، گفتی و‌ گفتی و شاید هم گاهی چیزکی شنفتی، ولی مدام منتظر باز شدن دری بودی. که باز نشده. جایی می‌خواستی بری با اون آدم که نبردنت نیومده باهات و نمیاد. خودت رو می‌بینی که با دست خالی ایستادی و سرمایه‌هات سوار باده. اون ثانیه‌های عزیز، اون برهنگی و بی‌نقابیِ اون لحظات، اون درخشش ابدی ذهنت در اون ثانیه‌ها _که فکر می‌کردی تو رو به تجربه‌ی بی‌نهایت متصل می‌کنه_فقط خرج راهی به مقصد اشتباهی شده. نه که از اولش با کسی به اشتراکش گذاشته بودی به امید چیزی، بلکه حس می‌کردی اون فرد اونقدر توان دودوتا چارتا داشته که بدونه تو داری چی رو باهاش شریک می‌شی. ولو که این داستان‌ها این حریم‌ها لغزنده و نسبی‌ان، و اگر  این حس‌ها متقابل نبوده و اون حس نکرده به جای خاصی رسیده،کمِ کم، فراتر رفتن تو از تعاملت با دیگرانِ عادی و غیرمهم رو با تعامل تو‌ با خودش قیاس بکنه. اعتراف صادقانه‌ی تو رو به هیچ نگیره، کم‌ِکم قبل اینکه بهت بگه تصمیمش چیه، به تو در هضم کافی نبودنت کمک کنه، بهت زمان بده بفهمی قراره چی بشه. تو هضم سوگواری برای چیزی که اینهمه اعتماد خرجش شده کنارت باشه و بعد، هرجا که خواست بره. 

دریغ اما برای این‌جور‌ وقت‌هاست. حسرت و‌ داغ برای همین لحظه‌هاست. که تمام داشته‌های تو،  برای دیگری مهمت پوچ باشه که هیچ، تورو -به اذعان- به هیچ دژ محکمی که راه نداده‌باشه هیچ، به اون‌ سرزمین ناشناخته، اون حس‌‌های ناب و خاص ِکسی نبرده که هیچ، مال‌باخته و عریان و تنها و خسته به جایی رسیده باشی که بیاسایی، و تازه بفهمی اشتباه رسیدی و فقط دور‌تر شدی.