یه فرایند مدتدار و زمانبره. دوست داشتن و دلبستن. شبیه ساختن خونهست. نه خشت به خشت آجر به آجر، که اونم میشه، اما بیشتر شبیه شکل دادن یه فضای امنه. مثل وقتی که دونفر موواین میکنن یه خونه. به این نتیجه میرسن اون فضای امن بینشون باید قابل تجسم و ملموس بشه. برن جایی که رو یه کاناپه بشینن رو یه تخت بخوابن سر یه میز غذا بخورن، بیتزاحم. یهچاردیواری بیروحو بکنن جای امنشون. گوشه گوشهشو با سلیقهی هم بچینن. عکسای مشترکشون، یادگاری دیدارهاشون..هرچی که یادآور عزیز بودن اعتمادیه که دارن. چیزهایی که به اینجا رسوندتشون. این مرحله همونقدی که قشنگ و خواستنیه، ترسناکه. سرآغاز سرنگونیه. سرآغاز خاطرجمعی، سرآغاز ملال. سرآغاز وادادن از جلب اعتماد کسی. لنگرگاهه. ولی سکونش فریبه. امنیتش دیربهدستاومده، اما دیرپا نیست. اتفاقا هرچی دیرتر به دست اومده بیشتر هم فریب میده. فکر میکنی که اینهمه زحمت کشیدی و حالا دیگه وقت یه نفس راحته. غافل ازینکه جای واستادن و جشن گرفتن، باید پاروزدن دوتایی رو تازه یادگرفت. یکی از سختترین کارهای روی زمین همینه. اگه فکر میکنین خیلی خوشبختین، با پارتنترتون پاشین برین کایکینگ، همون قایق پارویی. میفهمین که تا حالا زندگی روی خوششو فقط نشونتون داده. جهت و نیروی باد، موج، توان و رمق خودتون، توان و رمق پارتنرتون، انقد قضیه رو پیچیده میکنه که اگه حرفهای نباشین، که اغلب آدما نیستن، بالاخره یکی وا میده میگه خودت بزن. بعد یه مدت اون هم خسته میشه میگه حالا تو بزن. خلاصه در بهترین حالت تصمیم میگیرین نوبتی پیش برین و گاهی هم شاید انگیزهی بقا ناچارتون کنه که منطبق بشین و از یه بادی موجی دستاندازی چیزی رد شین. اینا همه مقدمهی اون لحظهایه که بالاخره یکی به خودش بیاد ببینه همشو یا بیشترشو اون پارو زده. و دیگه بسه. و دیگه خستهست. اون یکی هم که الردی خسته افتاده و میگه پارتنر واسه همین وقتاست دیگه. اینجای زندگیه که مثال از خونهی امن رو زمین سفت، شیفت میکنه به قایق روی موج.