با اینکه هرسال هست و تکراریه، ولی همیشه هم درست وقتی از راه رسیده که استیصالْ یادت برده راه کدومه چاه کدوم. انگار که هرسال درعین اینکه همه چیو می‌دونی، بازم غافلگیر میشی. و این اگر قشنگ نیست، پس چیست؟  همینا برای من کافیه. و هیچ چیز دیگه‌ای فعلا نتونسته قداست این تقویم و این زمان‌بندی رو برام زیر سوال ببره. همه‌اش هم ممکنه صرفا قدرتی باشه که ذهن به این تقویم میده. و چیزی جدا از ذهن نباشه. چه فرقی میکنه ولی؟ اثرش اگر همونه. اصلا تو بگو همه چی ریشه تو یه انتزاع زمینی و ساختگی داره، نه قدسی. در همین حد که باور تو ــ که قدرتمندترین چیز دنیاست ــ به این مختصات زمانی این قدرت رو داده. خب اساساً همین که چنین امکانی هست، چنین ایده‌ای وجود داره، که هرسال در موقع خاصی به این چالش کشیده بشی که چنین کنی. دست از کارهایی برداری. به کارهای دیگه‌ای مشغول بشی. توانمندی‌هاتو بسنجی. عادت‌هایی ــ حتی به اجبار‌ــ ایجاد کنی که معنای متفاوتی به روزها و شب‌هات بدن. همین چیز خاصیه. هر آیین و مسلکی برای خودش از این تقویم‌ها داره. یعنی که میشه گفت این یه نیاز فراگیره. که آیین‌های زمینی و حتی کالت‌ها هم به تبعیت از قدسی‌ها ابداعش می‌کنند.  ریتریت‌های سنگین ده روز سکوت و بیست روز فلان و اینترمیتنت فستینگ و این داستانا. البته که متنفرم ازین که برای موجه کردن یه اعتقاد یا یه امر عبادی ، مثالای چیپ اینجوری بیارم. بنظرم توضیح امر عبادی  اونم به این شکل، یه دفاع خیلی‌خیلی ضعیف و خیلی‌خیلی غیرضروری از یک امر عبادیه که اسمش روشه: امر عبادی. ریشه تو عبودیت داره و ماهیتش روشن‌تر از روزه. چرایی نداره که توضیح بخواد. نه که نشه فهمید چرا. میشه اتفاقا. ولی چراییش اینا نیست. و اینا دلیل انجامش نیست. اینا فقط واسه ناظران بیرونیه. یعنی کوت آوردن از تحقیقات جدید که  گشنگی کشیدن چقد مفیده و اینا دیگه خیلی بساط عجیب و چندش‌ و تنزل‌دهنده‌ایه؛ واسه کسی که فقط از بیرون واستاده نگاه می‌کنه، باز یه چیزی. نباید اینجور فکر کنم، ولی با این‌حال فکر می‌کنم کسی که به این توجیهات نیاز داره برای انجام این چیزا، بهتره خودشو اذیت نکنه و همون کاری که دلش می‌خواد بکنه. ولی هدفم از این قیاس این بود که به خودم حالی کنم انسان مفلوک بیچاره، با هر آیین و مسلکی، نیاز داره به خودش یادآوری کنه توانمندی‌هایی داره. که ازش غافله. اگه بخواد می‌تونه از زندگیِ باری به هرجهت و بوالهوسانه‌ای که همه چیز همه‌وقت مجازه فاصله بگیره. می‌تونه جا برای چیزای دیگه‌ای باز کنه. میتونه عادت‌هاشو باز بینی کنه. امیال زیستیشو. خواب و خوراک و شهوتشو. مدل دیگه‌ای نظم بده. جوری که ذهنش فاصله بگیره از چیزهایی و  درگیر چیزهای متفاوتی بشه. اگه بخواد می‌تونه و اگه نمی‌شه، یعنی خودش نخواسته. همین. تقویم‌ و تاریخ‌بردار نیست این‌ توانمندی، اما اونقدری سخت هست که به مدت مشخصی برای اثباتش کافیه! سیری که طی میشه روز به روز. زمان‌بندیش، همه جزییات این ریچوال. ویژگی شب. خاص‌تر بودن یک‌سری شب‌ها. خاص بودن وقتی از شبانه‌روز مثل سپیده‌دم. وردها و ذکرها و هرچیزی که جزیی از این مناسکه، برای منی که اسیر جزییاتم، زیادی درگیرکننده و زیادی فشارآورنده و کلا بسیار زیادیه و طبعا از یه جایی به بعد به خودم نوید می‌دم که دیگه چیزی نمونده... تا بازگشت به اون بی‌قیدی و بی مرزی. اما هم‌چنان با شناختی که از خودم دارم فکر می کنم هرجای دیگه دنیا با هر آیینی/بی هرآیینی متولد شده بودم، چیزی که من رو جذب این مسلک می‌کرد احتمال زیاد همین ماه و ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌های این تقویم بود؛ و وزنی که به  شب_این مخلوق عجیب، این محبوب من از شبانه‌روز _می‌ده.